محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

459

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هنگام رفتن به شام برگزيده بود . و شاهى بابل از آن يافت كه از پيش بخت نصر به وضعى شايسته پيش بهمن بازگشت . و كر اردشير پسر دشكال كه از جانب بهمن فرمانروايى ناحيهء سند و هند داشت بخلاف وى برخاسته بود و ششصد هزار كس پيرو او بودند و بهمن امور آن ناحيه را به اخشويرش سپرد و بگفت تا سوى كر اردشير رود و او چنان كرد و با وى بجنگيد و او را با بيشتر يارانش بكشت و بهمن كار وى را بيفزود و چند ولايت به دو داد و او در شوش مقر گرفت و اشراف را فراهم آورد و گوشت به مردم خورانيد و شراب نوشانيد و شاهى بابل با ناحيهء هند و حبش و مجاور دريا داشت و به يك روز براى صد و بيست سالار پرچم بست و با هر سالار هزار مرد از دليران سپاه فرستاد كه يكيشان در جنك با صد مرد برابر بود . مقر اخشويرش به بابل بود ولى در شوش بسيار مىماند و از اسيران بنى اسرائيل زنى به نام اشتر دختر حاويل را به زنى گرفت و اشتر را مردخاى كه پسر عم و برادر شيرى وى بود پرورده بود و مادر مردخاى اشتر را شير داده بود و سبب زناشويى اخشويرش با اشتر آن بود كه زن خويش و شتا را كه جميل و زيبا و جليل بود بكشت از آن رو كه شاه گفته بود بى پرده در آيد كه مردم او را به بينند و جلالت و جمال وى را بشناسند و او نپذيرفت و شاه او را بكشت و از كشتن وى بسيار بناليد و به دو گفتند زنان دنيا را بنگرد و چنان كرد و اشتر را دوست داشت كه اسرائيلى بود به پندار نصارى اشتر وقتى اخشويرش به بابل رفت اشتر براى وى پسرى آورد كه او را كيرش نام كرد . پادشاهى اخشويرش چهارده سال بود و مردخاى تورات به او آموخته بود و به دين بنى اسرائيل در آمده بود و از دانيال پيمبر صلى الله عليه و سلم و كسانى كه با وى بودند چون حننيا و ميشايل و عزاريا چيز آموخته بود . و از او خواستند اجازه دهد به بيت المقدس روند و نپذيرفت و گفت اگر هزار پيمبر از شما با من باشند تا زنده‌ام يكيشان از من جدا نشود .